تبليغاتX
ºஜºஜبرگ نارنجیºஜºஜ

ºஜºஜبرگ نارنجیºஜºஜ

نوشته های نارنجی من

متاسفانه من دیگر قادر به اداره ی این وبلاگ نیستم و برای همیشه با ابن وبلاگ خداحافظی می کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:50  توسط برگ نارنجی 

سلام دوستان من چند روز پیش که تهران بودم ، داشتم توی خیابون ولیعصر راه
می رفتم ، می خواستم از خیابون رد بشم بعد با این منظره مواجه شدم ... همون
طور که می بینید این عکس چند تا برگ نارنجیه که وسط خیابون ،غوطه ور توی
(حالا نمی دونم چیه آب، بنزین ، روغن و...) بودن... منم گاهی اوقات فکر می کنم
واقعا منم گاهی اوقات مثل این برگ نارنجی میشم ... یه برگ نارنجی حیران و
سرگردان که داره توی بدبختیاش شنا می کنه ... و سرانجام غرق میشه ... به هر
حال هرکسی یه جوریه ... منم برگ نارنجیم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:57  توسط برگ نارنجی  | 

الان توی کاغی نت هستم!!!

نمی دونید اینجا چه وضعیه که !!!!  

الانه که صندلی بشکنه و من ...

ضایییییییییییییییییییییییع شم !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:7  توسط برگ نارنجی  | 

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ... چون نه من حوصله ی نوشتن دارم ، نه کسی حوصله ی خوندن نوشته های من رو داره !

دلم واسه مامانم خیلی می سوزه ... سر گیجه داره ... همین الانم بیچاره سرش خورد توی در!! خیلی براش نگرانم ... خیلی ذهنشو مشغول می کنه ... مشغول دختر خالم ...

شنبه شب عروسیش بود ...  اولین دختری که توی خانواده عروسی کرد اون بود ... یعنی در واقع اولین نوه ی مامان بزرگ و بابابزرگم ...

مامانم دختر خالمو خیلی دوست داره برای همین نگرانه که توی زندگیش رنگ خوشبختی رو نبینه ..  اتفاق های چند روز اخیر هم بی تاثیر نیست ... من فکر می کنم تقصیر خالم و مادر بزرگمه ... چون که اونا کوچکترین حرفی که زده میشه و یا کوچکترین اتفاقی که می افته ، زنگ می زنن و برای مامان بیچاره ی من تعریف می کنن ... مامان منم فورا عصبی میشه و سر دردش شروع میشه ... !! گاهی اوقات به خودم میگم : آخه خود مامانم کم غصه داره که اینم بیاد روش ؟ نامردیه والله...! میدونید؟ مشکل فامیلای مامانم اینه که همشون فقط بلدن از کاه کوه بسازن !! منم از این ویژگی متنفرم !!! همین از کاه کوه ساختناس که غیبت رو تشکیل میده و همین غیبته که عامل بسیاری از گناهانه !!!!

وقتی که دختر خالم به دنیا اومد مامانم خیلی خوشحال بود ... طوری که اگر بابای بچه باهاش دعوا می کرد ، مامان فورا می رفت و بابای دختر خالمو که شوهر خالمه رو دعوا می کرد و بهش می گفت که حقی نداره بچه رو دعوا کنه ! خلاصه که خیلی عزیز و دوست داشتنی بود ... مامانم  روز بعد از عروسی داشت خاطره های خودش و دختر خالم رو برامون تعریف می کرد ... بین حرفاش می فهمیدم که بغض گلوشو گرفته ... می گفت که هر روز براش یه پیراهن می دوخته ... انواع و اقسام مدل ها !!این قدر دوستش داشته که اگر دختر خالم سوزن خیاطی می خواست مامانم بهش میداده ! اما الان مامانم باورش نمیشه که همون نی نی کوچولویی که مامانم نگهش میداشت الان واسه خودش یه زنه تمام عیاره و عروس شده ! باورش نمیشه که خواهرش الان مادر زن شده !!! فکر میکنه داره خواب می بینه !!

دیشب بهش گفتم : مامانی به خدا این قدری که تو برای اون دختر نگرانی ، مادرش براش نگران نیست !!!!!

امیدوارم هرچه زودتر مامانم فکرش آزاد بشه !

اینم تقدیم می کنم که مامانم ، گرچه می دونم خودش سرور سروران گل هاست !!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:55  توسط برگ نارنجی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:55  توسط برگ نارنجی  | 

پریروز ( روز پدر ) من و بابام دو تایی رفتیم خونه ی بابا بزرگم ... ( مامان خانم و آقا ) ... مامانم و خواهرم نیومدن ، چونکه خواهرم کلاس داشت گریه می کرد می خواست بره ، مامانمم مجبور شد پیشش بمونه .

خیلی خوب بود ... دلم خیلی واسه مامان خانم و آقام تنگ شده بودخیلی دوست داشتم ببینمشون ... وقتی که رفتیم اونجا مامان خانم زنگ زد تا عمه ام هم بیاد تا پیش هم باشیم ... خیلی خوشحال شدم که عمه اعظمم رو دیدم ... خیییییییییلی دلم واسش تنگ شده بود ... من عمه ام رو خیلی دوست دارم ... اون روز خیلی ناز و خوشگل شده بود ( البته عمه ی من همیشه ناز و خوشگله ) اما چون دیر به دیر همدیگه رو می بینیم خیلی زود به تغییراتمون پی می بریم ...

به من خیلی خوش گذشت چون خیلی حرف زدیم ... عمه ام همش از خاطرات دوران بچگیش با بابام تعریف می کرد که برای من خیلی لذت بخش بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط برگ نارنجی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:37  توسط برگ نارنجی  | 

قالب وبلاگمو عوض کردم ... چون اون قبلیه زمینه اش مشکی بود هروقت میومدم

 تو وبم از لحاظ روحی و روانی سیم هام قاطی می کردن ... این شد که دیگه

 عوضش کردم ...

الانم خیلی اعصابم به هم ریخته ...

فعلا بای ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:45  توسط برگ نارنجی  | 

ای خدا باز تابستون شد ...

باز دوباره باید از صبح تا شب بشینیم تو خونه در و دیوار نگاه کنیم تا خوابمون ببره ...

نه کلاسی نه ملاسی فقط توی خونه همه پلاسیم ... (قافیه رو داشتی دیگه)...

به مادر گرامیمون میگم : مامان بیا منو بردار ببر استخر ثبت نام کن ... میگن : نه خیر... استخر بی استخر ...

میگه استخر شامل :

انواع و اقسام آسیب های اجتماعی

انواع و اقسام بیماری ها

انواع و اقسام بی فرهنگی ها

انواع و اقسام عفونت ها

انواع و اقسام قارچ ها

انواع و اقسام گوشت ها

انواع و اقسام حبوبات

انواع و اقسام لواشک

انواع و اقسام کاغذ

انواع و اقسام مواد را از شما خریداریم ...

خلاصه که مامان خانوم می فرماین به جای رفتن به این محیط های آلوده شما بهتر است به محیط های بهتری از جمله :

کلاس خوشنویسی

کلاس داستان نویسی

کلاس گل سازی

کلاس شمع سازی

کلاس خیاطی

کلاس زبان ...(به قول برادر ساسی مانکن : به جای شمال و مهمونی این کلاس زبان میره)

کلاس منجق دوزی

کلاس فرش بافی

و...

بله ... اینم از این ...

آخه یکی نیست به این رئیش جمهور محترمه بگه : بابا یه فکری هم واسه ما جوانان این ایران بکن ...

مردیم از بس مگس پروندیم ... !!!!

ای کاش مدرسه ها باز بودن ... !!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:26  توسط برگ نارنجی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:30  توسط برگ نارنجی  | 

امروز به امید خدا کارناممو دریافت کردم!!

به به ... اونم چه کارنامه ای !!!! مثل کارنامه ی اعمال !!

فقط تنها چیزی که نمرم بالای 17 بود ... انضباطم با نمره ی ۵/۱۹ بود !!!!

بازم به به ...

بزن به افتخارش ...

 سووووووووووووووووووووووووووت!!!!!!!!!!!!

جیییییییییییییییییییغغغغغغغغ !!!!!!

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!

یوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!

عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!!!!!!!!!!!!!!!

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!

آقا خییییییییلی چاکریم !!!!!

به به ...

الحمدالله از شر شهریور جون سالم به در بردم امسال ... !!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:25  توسط برگ نارنجی  | 

بنده شدم دستگاه وبلاگ درست کن بین دوستام !!!!

 

هرکی هوس وبلاگ نویسی میکنه میاد یقه ی منو می چسبه !!!

 

همین الان از پارک رسیدم خونه ...

 

اونجا دبیر پرورشیمونم دیدم ...

 

گفت که دوشنبه برم کارناممو بگیرم ...

 

به به ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:50  توسط برگ نارنجی  | 

چون تا اطلاع ثانوی گوشی ندارم ... چند تا اس ام اس میذارم واسه مامان گل و نازنینم


دستهاي مهربانت هميشه لبريز است از عشق ،

تو را كه مي بينم همه دريچه هاي دلم باز مي شود به سمت روز ،

صداي تو را كه مي شنوم بهترين غزلها را به ياد مي آورم.

تو را كه مي خوانم به نور مي رسم و به اوج آسمان اميد و دستهايم از آفتاب و عشق پر مي شود....مادرم



می دونی فرق تو با عشق ، زندگی و گل چیه؟؟؟

عشق یک کلمه است ولی تو معنی اون هستی.

زندگی یک اجبار است ولی تو دلیل اون هستی.

گل یک گیاه است و تو عطر اون هستی مادرم...

بسه دیگه خرجم زیاد میشه مامان...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:33  توسط برگ نارنجی  | 

امتحانامون تموم شد ... فکر میکنم این یکی رو حداقل بیست بشم ... تاریخ ادبیاتم رو... البته امیدوارم ...

بازم دوباره بیکاری و حیرونی شروع شد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:3  توسط برگ نارنجی  | 

خسته ام از خودم.... از زندگی ...از همه رياها... دورنگی ها... از همه دروغ ها... از همه ی آدم ها... و ظاهر بينی ها خسته ام از دنيای پوچی که درون اش زندگی می کنم.

نمی تونم ديگه! اصلا نمی شه راحت نفس کشيد و راحت زندگی کرد . ديگه از دنيا و و زيستن در کنار آدم هاش خسته ام ..دوست دارم برم و دور بشم از همه فريب ها از همه احساس ها و از همه ی دلتنگی ها می خوام سفر کنم  به جايی که فقط من باشم با همون نيت پاک بچگی ام قلبی که تيره و کدر نشده باشه قلبی که فقط جايگاه يک عشق باشه .

دارم ناخواسته قدم می ذارم به دنيايی که ازش فراری ام دنيايی که اصلا دوستش ندارم "دنيای دروغ-ريا-دورنگی"می ترسم از دستش بدم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط برگ نارنجی  | 

سلام من اومدم تا توی وبلاگم  تمام قدرت احساس خودمو نسبت به يک نفر بيان کنم من اين شخص رو حتی از جونمم بيشتر دوست دارم ... من تازه فهميدم که عشق واقعی يعنی چی و واقعا چه کسانی لايق دوست داشتن هستند ... تازه الان احساس ميکنم که چقدر توی زندگيم اشتباهات واقعا بزرگی مرتکب شدم ... و دل چه عزيزانی رو شکستم ... خاک بر سر من کنن که تا اين حد قدر نشناسم ... وای بر من ... اما ديگه نميخوام به گذشتم فکر کنم ... مهم حس الانه منه ...

م ♥ ا ♥ د ♥ ر ♥  عزيزم !!! ♥

مامان جونم خيلی دوست دارم ... ♥  باور کن از صميم قلبم ميگم ... من به تو و بابا خيلی بدی کردم ...

 مامان ... خدا هميشه تورو بالای سرم نگه داره ... تا ابد ...

تو در قلب منی مامان جووووووووووووووووووووووووووووووووونم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مادرم

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:14  توسط برگ نارنجی  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط برگ نارنجی  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:24  توسط برگ نارنجی  | 

سلام دوستان !!!! من امروز اومدم تا 1 نفر رو بهتون معرفی کنم !!! البته ايشون رو شايد بعضی هاتون بشناسيد و بعضی هاتون نشناسيد ... البته من توصيه ميکنم حتما با ايشون آشنا بشيد!!!! خيلی خوبه !!! 

ايشون قبلا مث همه ی ما وبلاگ نويس بودن اما ييهو وبلاگشون رو پاک ميکنن و ميرن ... حالا دوباره برگشتن که از صفر شروع کنن و دوباره وبلاگشون رو بسازن ... و وظيفه ی ما روحيه دادن به ايشونه ...

و اما ... ايشون چه کسی ميتونه باشه جز :

عمو سعيد !!!!!!!!!!!

 

 که وبلاگشون توی لينکام هستش .

من همين جا اين برگشت رو بهتون تبريک ميگم و آرزو ميکنم هميشه در جمع ما وبلاگ نويسان فعاليت کنن و پيشمون باشن ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:45  توسط برگ نارنجی  | 

سلام بچه ها .... خوب هستين ؟ بهتر باشين... بله ...

 آقا من واقعا دلم خيلی واسه اين مدرسه تنگ شده!!! يعنی ديگه طاقت ندارم ... باور کنين... اصلا بدجوری دلم واسه دوستام ، معلما، در و ديوارهای دفتر، در و ديوارهای کلاسمون ، از همه مهم تر از همه مهم تر دلم واسه زنم خيلی خيلی خيلی تنگ شده !!! حتما الان به قول بابام علف تو سرتون سبز شده از تعجب !!!! بله آقا مگه ما دل نداريم ؟؟؟ مگه ما آدم نيستيم ؟ مگه ما احساس نداريم ؟؟ مگه چيه آدم واسه خودش عيال داشته باشه ؟؟؟ آخ گفتم عيال ياد عمو سعيد افتادم ... طفلک اصلا ازش خبر ندارم ... خيلی وقته رفته ... نميدونم اصلا واسه چی رفته ... يييييييييهو بی خبر رفتم تو وبلاگش ديدم بله ... آقا بسته و گذاشته رفته ... آخی ... خيلی باهام شوخی ميکرد...خيلی بامرام بود... رفيق نيمه راه نبود... کاش دوباره ميومد... جاش خيلی خاليه... اميدوارم هرجا هست سرحال و خوشحال باشه ... 

خب ... داشتم ميگفتم ... آره ديگه اينجانب بنده با اجازتون تو مدرسه 1 عدد زن يا با کلاس تر همسر يا با کلاس تر تر خانومی دارم ... اصلا من فقط به اميد ديدن اين دختر، زنگای تفريح ميرم بيرون!!! شما که باورتون نميشه !!!

خلاصه که ... دلم خيلی واسه بچه های بی ظرفيت و تيتيش مامانی کلاسمون تنگ شده !! البته تو کلاس ما فقط و فقط 4 نفر بچه های باحال و همه جوره پايه ای هستن :

اوليش که اسمش سعيده است که به ساسی مانکن کلاس معروفه و شباهت عجيبی با آقای  ساسی مانکن داره ...

دوميش که اسمش شکوفه است که به حسين مخته کلاس معروفه و ايشون هم باز شباهت عجيبی با آقای حسين مخته دارند...

سوميش که اسمش مريمه که به عليشمس کلاس معروفه و باز ايشون هم شباهت عجيبی به آقای عليشمس داره ...

و اما ... چهارميش بنده هستم ... !!!! که به م.فلاکت کلاس معروف ميباشم که شباهت عجيبی با تمام فلاکت زده های دنيا دارم !!!!!!!

بله ...

و اما تيتيش مامانی ها که فراوووووووووووون !!!:

اوليش که يوسفيان هستش که جديدا لقب يوزارسيفيان را به ايشان واگذار کرده ايم که جاسوس کلاس محسوب ميشوند و به عنوان سردسته ی پاچه خواران کلاس شناخته ميشوند  که بيشتر در دفتر مدرسه يا در اطراف خانم مدير و معاون ساکن هستند که اغلب از خون بچه ها و چوب صندليشان تغذيه ميکنند...

بيشتر بدانيد (در امتحان نمی آيد ، حفظ نکنيم ) :

کلاس ما که بنده هم در آن مشغول تحصيل ميباشم  در کل مدرسه به عنوان شلوغ ترين کلاس ، تنبل ترين کلاس و خراب ترين کلاس محسوب ميشود !!!

جالب است بدانيد همه فکر ميکنند ما به دليل اتحاد و همبستگی زيادی که داريم اين القاب را به ما نسبت داده اند اما اصلا و ابدا اين طور نيست !!!

يک بنده ی خدايی هست تو کلاس که به شلخته ترين ، بی تربيت ترين ، درس نخوان ترين و گستاخ ترين دانش آموز کلاس دوم ادبيات در دفتر معروف است ... هرررررروز گوشيشو مياورد تو مدرسه ، 19 نفر باهاش حرف ميزدند ، اس ام اس ميدادند ، مرتب پاک ميکردند تا از خودشان مدرکی به جای نگذارند و هنگامی که دکمه ی پايان تماس را فشار ميدادند مانند ياغی ها به سمت دفتر سرازير ميشدند و دوستانشان يا بهتر بگويم خودشان را لو ميدادند که اين گروه هم به مرغان حيله گر در کلاس معروف هستند !!!

((بنده فکر ميکنم اسامی تمام مشاهير مدرسه را نام بردم و از اينکه توانستم مطالب مفيدی را در اختيار شما قرار دهم بسيار تا بسيار خشنودم لطفا تقاضای امضا نفرمائيد)...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 17:17  توسط برگ نارنجی  | 

ميگما... کاشکی اين مدرسه ها زودتر باز ميشدن ميرفتيم مدرسه ... حداقل تو مدرسه آدم به پست بيکاری نميخوره ... اه ... ديگه خسته شدم از بس از صبح تا شب نشستم چشمامو دوختم به اين تلوزيون تا اين سريال که تموم شد بزنم اون يکی شبکه تا اون يکی سريال شروع شه ... همين جور سريال پشت سريال ...!! اصلا وقت به آدم نميدن گلاب به روتون آدم بلند شه بره دست به آب !! فکر کنم من يکی که تا روز سيزده چشمام ميشه عينهو اين يارو  جومونگ !! چشم بادومی ميشم ! حالا اين بدبختا که جز شمشير فولادی تسو و جنگ با اون يارو هان و آزاد کردن اون ديوانه های زنجيری چوسان قديم؛ که  چيزی حاليشون نيست ديگه چه برسه به  تلوزيون و کامپيوتر و اين جور چيزا که نميدونن ! تمام فکر و ذکر اين يارو جومونگه شده : جنگ !!! آخه يکی نيست به اين بگه آخه مرد اون دختر مردم رو تا کی ميخوای تو خماری بذاری ؟؟ د آخه کی ميخوای دستشو بگيری بياريش خونه ی بخت تا اين هی به بهونه های پنير خريدن و نمک خريدن نياد بويو تا اين قيافه ی چپر چلاقيتو ببينه ؟؟؟؟ اين قدر اين فيلمای کره ای کش دارن که خدا ميدونه !!! اون يانگوم رو يادتونه ؟؟؟  دختره لب گور بود که اين يارو مينجانگو اومد گرفتش !!!! (حالا رفتيم تو بحث نقد فيلم) !!! آقا بيخيال !!! ان شالله وقتی اين فيلما تموم شدن يه جلسه کلی و جزئی ميذارم بين بينندگان و شنوندگان عزيز و ارجمند تا اونا هم از فوايد عسل و شامپوی حاوی فسفر عسل چيزهايی بدونن...

خب ... داشتم ميگفتم ... آره ديگه اين بيکاری هم آدمو ديوانه ميکنه !! حالا مجبورم نيستما که برم بشينم پای تلوزيون تا چشمام بشه عين زنبور ولی خب ... ديگه چيکار کنيم ديگه ؟؟؟

 اينترنتم که نميتونم از صبح تا شب بشينم پاش !! جناب آقای پدر و سرکار خانم مادر خيال ميکنن بنده دارم چت ميکنم با يه بنده خدايی !!! بابا من تا حالا رنگ چت رو هم نديدم !! چند شب پيش اين تلوزيون برنامه ی شوک رو پخش کرد اونم با موضوع : آسيب های اينترنت !!! حالا شما دیگه خودتون باقی ماجرا رو حدس بزنين ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 16:25  توسط برگ نارنجی  | 

 

 

با آرزوي
12 ماه شادي،
52 هفته پيروزي،
365 روز سلامتي،
8760 ساعت عشق،
525600 دقيقه برکت،
3153000 ثانيه دوستي.
سال نو مبارک باد...

 

 

 

مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:3  توسط برگ نارنجی  | 

 

                 

ای کاش کودک بودم تا بزرگترين

شيطنت زندگی ام نقاشی روی

ديوار بود...

 

 ای کاش کودک بودم تا از ته دل ميخنديدم

نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ

بر لب داشته باشم ...

 

 ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و

درد با يک بوسه همه چيز را فراموش

ميکردم...

 

 بی گناهم ولی هميشه محکومم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:47  توسط برگ نارنجی  | 

ديشب ساعت ۸ شب رسيدم خونه... از اردو ... اونم چه اردويی!!!!

به من که اصلا خوش نگذشت !!!!!

روز رفتن به شيراز همه چيز خوب و مرتب بود ... البته تا حدودی .... ماساعت ۰۸:۱۵ از اينجا حرکت کرديم ساعت ۰۹:۰۰ شب رسيدیم خوابگاه!!!!  تو راه ... هی بچه ها به راننده می گفتن :آقا راننده کی ميرسيم ؟؟؟ راننده

هم هی می گفت : ۲ ساعت ديگه. اين بچه های خوش خيال ما هم فکر ميکردن که واقعا ۲ ساعت ديگه شيرازن !!! هربار که خانوادشون زنگ ميزدن ميگفتن : ۲ساعت ديگه ميرسيم .... بيچاره ها !!!! خيلی خوشحال بودن ... بعد حالا

 جالب اينجاست که وقتی ۲ساعت ديگه ميرسيد... بچه ها ميگفتن : آقا راننده پس

 کی ميرسیم ميگفت : ۲ ساعت ديگه !!! خلاصه تا شب همين جور ۲ ساعت ۲

ساعت گذشت تا ديگه بلاخره اين ۲ساعت ها به پايان رسيدن !!!

تازه تو ماشین هم که شهادت بود نه ميشد بزنی برقصی... ضدحال!!!

وقتی رسيديم خوابگاه ... خيلی جوگير شده بودم !!! خيال ميکردم دانشجو

هستم ... خيلی احساس بزرگی ميکردم !!!  تازه ۲تا دبير هم تو اتاقمون بودن!!!ا ونم ۲

تا دبير محترم !!! يکی از دوستام شب ميترسيد بخوابه ... چون هر دوتا شون داشتن

 خروپف ميکردن!!!!!

روز دوم هم که اين قدر بچه ها اذيت کردن که ديگه خانوم مديرمون داشت گريه ميکرد

از دستشون !!!!

هرجا که ما ميرفتيم ميديديم يه پسره با بلوز آبی يه گوشه واستاده و داره ما رو نگاه

ميکنه !!!!

مث تو اين فيلما که يه روح همش دنبالشونه !!! خوابگاه ميرفتيم اين بود ... پاساژ

ميرفتيم اين بود شاهچراغ ميرفتيم اين بود ...

 خلاصه که اگه پاش ميوفتاد تو سرويسمون هم ميومد می نشست ...

خانم مديرمونم که هی موبايل های بچه ها رو ازشون ميگرفت ... دوباره بچه ها

ميرفتن از زير تختش برشون ميداشتن !!! تازه من امانت دارشونم شدم ...

کمک راننده هم داشتيم !! جوون بود ولی خيلی بدبخت بود !!! اين قدر بچه ها

مسخره اش ميکردن !!! بدبخت اين ۳ روز همش داشت کم مياورد!!!! خيلی باحال

بود !!

بچه هامون که ديگه رفته بودن با راننده دوست شده بودن !!! فکر کنين !!!!

خلاصه که اصلا خوش نگذشت ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:3  توسط برگ نارنجی  | 

پس فردا دارم ميرم اردو !!!! يعنی داريم ميريم اردو !!!!! با بچه ها !!!

خيلی خوشحالم !!!! چون تا حالا اردوی خارج از شهرمون نرفتم !!!

اونم فقط 3 روز !!!!

چيکار کنيم ديگه ؟؟؟!!! شاگرد زرنگی و هزار و يک دردسر!!!! هنوز وسايلمو جمع نکردم ... يعنی تا نصفه ليست چيزهايی رو که لازم دارم رو نوشتم اما تو ساکم نذاشتم ...

البته ميدونين چيه ؟؟؟ يه نمه دو دلم !!!

يه دل ميگه ... برم برم ... يه دلم ميگه ... نرم نرم ...

طاقت نداره دلم ... دلم ... بی تو چه کنم ؟؟؟ ((منظور مامان بابامه))!!!

      

چيکار کنم ؟؟؟؟

از يه طرف ميگم ... من واقعا لازمه که برم !!!! ((تا يه خرده دلشون برام تنگ بشه ... بيشتر قدرمو بدونن ... بفهمن داشتن چنين فرزندی توی خونه ... چقدر آرامش بخشه ...دلشون برای خنديدنام ...خنديدنام ... خنديدنام و خلاصه خنديدنام يه ذره بشه ... يعنی اين قدر ... : الان شما انگشت سبابتونو بذارين رو انگشت اشارتون ...اين اندازه بشه ...  البته کمی تا قسمتی هم ازشون دلخورم ... چون ديگه نميذارن برم سينما ... بيخيال... ))...

و اما ...

از يه طرف هم دلم براشون تنگ ميشه ... البته اين يکی رو مطمئنم !!!!

چيکار کنيم دیگه ؟؟؟ وابستگيه ديگه ...

ميگن : فقط کسانی ميتونن طعم دلتنگی رو چشيده باشن که معنی وابستگی رو فهميده باشن ...

امروز رفتم رضايت نامه و پولمو به مدرسه دادم ... خیلی ذوق کرده بودم ... چون من الان شايد من اين جور فکر کنم ... از اينکه دارم با دوستام ميرم مسافرت احساس خوبی دارم ... چون من هميشه مسافرت با دوستام رو بيشتر از مسافرت با خانواده ام ترجيح ميدم ...

 نميدونم والله ...

اما در کل خوشحالم ... حالا هرچی ميخواد بشه بشه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:59  توسط برگ نارنجی  | 

امشب خیلی شب مزخرفی برای من بود ... البته ... کمی تا قسمتی هم هیجان انگیز ... آخه من نمیدونم ... سبقت گرفتن مگه کجاش عیب داره ؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟ خب بابا وقتی میبینیم ماشین جلوییمون داره مث لاک پشت حرکت می کنه ... ما هم باید تا در خونش مث لاک پشت حرکت کنیم ؟؟؟؟

خیر سرم امروز نشستم پشت فرمون و بابام و خواهرم رفتیم بیرون تا برای خواهرم بادکنک بخریم ... حالا من که دفعه اولم نبود که پشت ماشین می نشستم !!! تا حالا ۵-۶ باری سوار ماشین بابام شدم ... خوبم میرم ها !!!! دست فرمون خوبی هم دارم ها !!!! اصلا هم سر به هوا نیستم !!!! من به قول بابام در هنگام رانندگی ۸ تا چشم دارم !!!!! من اصلا و ابدا ناشی نیستم !!!! دقیقا هرچی بابام میگه گوش می کنم ها !!!!

مثلا بابام میگه : ((باباجون آروم برو گازم نده)) میدونین من چی میگم ؟؟ میگم : چشم بابایی رو چشم و مثل بچه آدم سرعتمو کم می کنم ... بله ...

من هرچی که بابام میگه گوش می کنم ... من خیلی فرزند خوبی هستم برای بابام !!! مخصوصا امشب که دیگه واقعا ثابت کردم بهترین فرزند دنیام!!!!!

آقا بریم سر اصل مطلب ...

ما امشب مثل همیشه ... مثل بچه آدم ... داشتیم پشت سر یه ماشین پژو می رفتیم ... دیدیم پشت سرمون کسی نیست ... گفتیم یه تیریپ سبقت واسه پدر گرامیمون امشب بریم ... خلاصه ... پامو گذاشتم رو گاز و رفتم که ازش سبقت بگیرم ... چشمتون روز بد نبینه داشتم میرفتم از کنارش رد بشم یهو دیدم یه صدای دلخراش اومد!!!!!

دیگه بقیشو خودتون حدس بزنین دیگه !!!!

خداییش خیلی ترسیده بودم ها !!!!!

بابام گقت واسا کنار ببینیم چی شده ... بابام رفت پایین و اون آقاهه هم با هزار باد و غبغبه از ماشین پیاده شد ... تازه زن و بچشم همراهش بود ... خلاصه که نخوام زیاد طول و تفسیرش بدم ... منم از ترس یواشکی خزیدم رفتم رو صندلی عقب نشستم و آرومکی نظاره گر گفت و گوهای آنها بودم ... ولی از همون جا سنگینی نگاه شمتت بار زنه رو رو خودم حس میکردم !!!!

زنیکه می خواسن منو بخوره !!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:2  توسط برگ نارنجی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط برگ نارنجی  | 

امروز زنگ اول دینی داشتیم ...

تازه من امروز یاد گرفتم که من اشتباه میکردم ...

یاد گرفتم که :

زندگی صحنه ی جنگی سخت میان انسان و شیطان است !!

درس امروزمون در مورد جایگاه گناه کاران و جایگاه نیکو کاران بود ...

توی کتاب نوشته بود :

آنان (گناه کاران) گاهی دیگران را مقصر می شمارند و می گویند : بزرگان ما و شیطان سبب گمراهی ما شدند ...

شیطان می گوید :

خدا به شما وعده ی راست داد و من به شما وعده ی دروغ دادم ، اما من بر شما تسلطی نداشتم ؛ جز اینکه شما را فرا خواندم و شما نیز این دعوت را پذیرفتید . مرا ملامت نکنید ... خود را ملامت کنید !!

حالا این یعنی چی ؟؟

این یعنی اینکه مقصر اصلی فقط و فقط شیطان نیست ! مقصر اصلی ما هستیم ! ما انسان ها ! اشرف مخلوقات !

تنها چیزی که باعث میشه که انسان طرف گناه بره ... خود لعنتیشه !!

کار شیطان چیست ؟

کار شیطان فقط دعوت کردنه ! فقط همین ! مثل این می مونه که :

به فرض ... شما تصور کنین یکی از دوستانتون یه روز میاد بهتون میگه : آهای فلانی ! امشب پایه ای بریم یه مهمونی خفن حال کنیم ؟ این قدر خوش میگذره ! تازه فلانی هم هست ! همونی که اون روز دم مدرسه اومده بود دنبالم ... میای امشب بریم ؟؟

حالا طرف باید بهش جواب بده و بگه که آیا من امشب میام به اون مهونی یا نه ؟؟

اون دوستتون که کار خودشو کرد ؛ شما رو دعوت کرد به یک محل مفتضح ؛ حالا ... انتخاب با شماست ... یا نه ... یا آره ...

خداوند متعال به بندگان خویش فرموده است :

من تو را صاحب اراده و آزاد آفریدم و مسئول سرنوشت خود قرار دادم ... حال انتخاب با توست که یکی از دو راه سعادت و شقاوت را اختیار کنی ...

بله ...

بنده تازه امروز گرفتم که عجب خریم !!!

بلاخره رفقا ... شیطان فقط دعوت کننده است !

حالا یه چیز جالب :

آیا میدانستید که مخترع رقص ، شیطان است ؟؟؟؟؟

 

 

 

تازه امروز یه کتاب از یکی از همکلاسی هام قرض کردم که در مورد خود شیطان و مهار کردنشه ...

خیلی جالبه :

شیطان موجودی نامرئی است که او ما را می بیند ولی ما اورا نمی بینیم و توان و قدرت های ویژه ای دارد و تمام تلاش خود را برای نابود کردن و اغوای انسان به کار می برد و دشمنی ، قسم خورده و بی باک است که حتی خود را در برابر خداوند قهار قرار می دهد و از نظر و اقدام نسنجیده خود در مقابل فرمان الهی دفاع می کند .

ابلیس که با زیبا نشان دادن راه های خلاف خود ، می خواهد به طریقی در ذهن و فکر و در نهایت در عمل و رفتار بشر وارد شود ، از خود ، آن چنان مطمئن است که در برابر تهدید و توبیخ حضرت حق ، قسم یاد می کند که من همه ی بندگانت را گمراه می کنم .

شیطان تالحظه ی آخر همراه هر انسان حضور دارد و با کوچکترین غفلتی اهداف خود را اجرا می نماید .

راه دفع این خطر عظیم و به قول قرآن «عدو مبین» شناختن او و به کار بردن اقدامات صحیح در برخورد با اوست .

اولین داستانی که همه ی ما از حضور شیطان شنیده ایم و بارها به آن قصه در آیات قران اشاره شده است ، حکایت خلقت حضرت آدم ابوالبشر است که در همان مرحله ی اول ، ذات خبیث ابلیس نمایان شد و با اشرف مخلوقات ، مخالفت کرد .

در سوره ی بقره می خوانیم : «و چون فرشتگان را دستور دادیم که بر آدم سجده کنند ، همه سجده کردند ، مگر شیطان که خودداری کرد و تکبر ورزید و از فرقه کافران شد»

آنگاه خداوند به شیطان فرمود :«چه شد که تو با ساجدان به سجده ی آدم سر فرود نیاوردی ؟ شیطان پاسخ داد : من هرگز به بشری که او را از گل و لای کهنه آفریدی سجده نخواهم کرد ، پس خداوند با او قهر و عتاب فرمود : حال که سجده نمی کنی از صفوف ساجدین خارج شو که تو از درگاه ما رانده شدی و نفرین و لعن ما تا روز قیامت بر تو حتمی است .»

در جای دیگر قرآن می فرماید : شیطان بین خلقت خود و حضرت آدم مقایسه کرد و خود را از آتش که نور و روشنی دارد و انسان را از خاک و گل که تاریک است معرفی نمود و خود را برتر و افضل بر او دانست و تکبر ورزید و سجده نکرد .

همان طور که از آیات الهی متوجه می شویم شیطان از طایفه ی جن است که خلقت آنها از شراره آتش می باشد .

وقتی تاریخ حضور و همراهی این دشمن قهار را می خوانیم در می یابیم که او از عمری طولانی برخوردار است و قطعا قبل از خلقت آدم وجود داشته و در روایت می خوانیم که شش هزار سال عبادت در صف ملائکه داشته است .

دوم اینکه شناخت کاملی از سه موجود مخصوص خلقت یعنی انسان ، فرشته و جن دارد چرا که از طایفه جن و جزو صفوف ملائکه و از اول خلقت انسان ، با او همراه بوده است . در نتیجه از تمام نقاط ضعف و قوت این موجودات آگاه است .

سوم اینکه قسم یاد کرده است که همه را گمراه کند .

چهارم اینکه او کاملا ما را می بیند ولی ما اورا نمی بینیم و به صورت طبیعی از حضور او غافل هستیم ...

لطفا به ادامه ی مطلب توجه کنید ...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:24  توسط برگ نارنجی  | 

تا حالا شده توی یه کلاس درس ... مثلا کلاس فیزیک ، کلافه و خسته ، نشسته باشی  ؟

همش دلت می خواد زمان به سرعت بگذره و زودتر کلاس تموم بشه و بری بیرون ، یکسره به ساعتت نگاه می کنی و از اینکه این عقربه های لعنتی هی لجبازی می کنن و جلو نمیرن به زمین و زمان فحش بدی ؟؟؟ !!!

معلم ، از این طرف کلاس به اون طرف کلاس هی قدم می زنه و یه ریز حرف می زنه ... بعد از اینکه صحبتاش تموم شد بلافاصله میره سراغ تخته و یکی یکی فرمولا رو می نویسه ...

تو هم فقط یه خودکار تو دستته و یه دفتر جلوی روت ...

به دور و بریات نگاه می کنی ... همشون سرشون تو دفترشونه و دارن تند و تند نکته و فرمول و مسئله می نویسن ...

بلاخره به خودت میایی و میگی : اگه ننویسم عقب می مونم ... بنابراین دفترو باز می کنی و یه صفحه ی سفید رو انتخاب می کنی ... از اون اول خط شروع می کنی به نوشتن ... سعی می کنی تا می تونی خوش خط و خوانا بنویسی ...

همین طور هی داری یکی یکی فرمولارو از بالا تا پایین کاغذ یادداشت می کنی ...

کم کم می رسی به آخر صفحه ... دستت درد می گیره و همین طور شل و بدخط یه گوشه جاش میدی ... یه نیم نگاهی به برگ ات میندازی و میبینی که چقدر بدخط نوشتی .... چقدر خط خوردگی داشتی ... شاید فقط خط اولت خوش خط شده باشه ...

می زنی صفحه ی بعد ... دوباره تصمیم می گیری که دیگه مثل اون نشه ... دوباره از خط اول آروم آروم شروع می کنی به نوشتن ... یه نگاه به ساعتت میندازی و می بینی از اون موقع تا حالا فقط 5 دقیقه گذشته ... زیر لب غر غر می کنی و باز می نویسی و باز میری تو حال و هوای حل مسئله ... به جای مثبت نوشتی منفی ... خطش می زنی و از اول می نویسی ... یه گوشه از کاغذت محاسبه ی ضرب کردی ... دیگه جا نداری ... باید بری صفحه ی بعد ... و ... باز هم یه تصمیم دوباره ... اما همیشه ... خطهای اول رو خوشگل می نویسی ولی همین طور که میری پایین کثیف تر میشه ...

باز هم صفحه ی بعد و یه تصمیم دوباره ... و باز هم ...

 

اگه یه خرده بخوایم به این موضوع فکر کنیم .... می بینیم که در واقع زندگی کردن ما هم در این دنیا یه جورایی شبیه نوشتن جزوه تو کلاسه ...

بیا بشین و یه جور دیگه نگاه کن :

تا حالا شده طی یه اتفاقاتی ، طی یه اشتباهاتی که ازت سر زده ، دیگه هیچ کس نتونه بهت اعتماد کنه ؟؟؟ نه پدرت ، نه مادرت ، نه دوستات ...

دیگه از این طرز زندگی کردنت خسته بشی و روزی صدبار خودتو نفرین کنی ... خسته و کلافه ای ... حوصله ی هیچ کاری رو نداری ... نه حوصله ی درس خوندن داری ... نه حوصله ی حرف زدن داری ... هیچی ...

دیگه از خودت بدت بیاد ... از خودت و کارات بیزار بشی ...

دوست داری یه فرصت دیگه بهت بدن ... دلت می خواد اشتباهاتتو جبران کنی و دوباره از اول شروع کنی ...  همش سعی می کنی تا دوباره اعتمادشون رو جلب کنی ولی هر دفعه که یه کوه اعتماد جمع می کنی ... یه شبه همش بریزه ...

اما ... دور و بری هات بازم بهت اعتماد کنن و بازم یه فرصت دیگه در اختیارت بذارن ...

مثلا طی یه ماجرایی ... مثلا سیم کارتتو ازت بگیرن ...

اون وقت چیکار می کنی ؟؟؟؟

چرا ما آدما همیشه راه کج رو تو زندگیمون انتخاب می کنیم ؟ (( البته بعضی ها ، حالا مثلا خود من )) ؟

واقعا چی باعث میشه ؟؟

آیا بازم راه اصلاح هست ؟

نه واقعا هست ؟

چه جوری ؟؟؟

خیلی دوست دارم جواب اینو پیدا کنم !!!

خودم فکر می کنم که جواب این سوال رو خوب می دونم ...

جواب سوال من از نظر خود من اینه ...

توی ادامه ی مطلب ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:37  توسط برگ نارنجی  | 

 

             

 

حاصل عشق مترسک به کلاغ ...

مرگ ...

یک مزرعه است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:25  توسط برگ نارنجی  |